ملافه ای همیشه خیس از اشک روی صورتت...

پلکهای ورم کردۀ بهم فشرده...لبهایی کبود ...

و یک مشت قرص ....درد ... رنج... طعم تلخ بیداری و بودن

بعد ازمردنی که آرزویش را داشتی ...

بغض هر روزه...به لجن کشیده شدن همه وجودت...عشقت ...احساست...  

اگر همه ی اینها که گفتم برایت فراهم شد، طعم [گذشتم ]حلاوت بخش

زندگیت...وگرنه که هیچ....دیگر حرفی با تو نمانده...

هنوز هجای بخشش برایت سنگین است !