ملافه ای همیشه خیس از اشک روی صورتت...
پلکهای ورم کردۀ بهم فشرده...لبهایی کبود ...
و یک مشت قرص ....درد ... رنج... طعم تلخ بیداری و بودن
بعد ازمردنی که آرزویش را داشتی ...
بغض هر روزه...به لجن کشیده شدن همه وجودت...عشقت ...احساست...
اگر همه ی اینها که گفتم برایت فراهم شد، طعم [گذشتم ]حلاوت بخش
زندگیت...وگرنه که هیچ....دیگر حرفی با تو نمانده...
هنوز هجای بخشش برایت سنگین است !
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۸:۴۴ ب.ظ توسط افسون