به التماس ِ نجيبم بخند حرفي نيست

شکسته پاي شکيبم بخند حرفي نيست

در امتداد جنونم بيا و  رو در رو

به خنده هاي عجيبم بخند حرفي نيست

از آخرين نفس ِ کوچه هم پرم دادند

به اين غروب ِ غريبم بخند حرفي نيست

طلسم ِ اشک مرا با فريب دزديدند

تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست

من از عبور نگاهي شکسته ام، آري

شکستن است نصيبم بخند حرفي نيست

به حال من دل ِ يك دل شكسته هم خنديد

تو هم بخند عزيزم ،بخند حرفي نيست

 

 

ديگر بس است هر چه از عشق گفتم و نوشتم

نشد، نمي شود، نخواهد شد !! محض ِ مطلق است ودلم سخت پريشان

خدايا پناهم فقط تويي در اين آشفتگي....

عشق در دلم راه يافت دريافتم که اين شادماني نه با صفا و خلوص

بلکه با غم و اشک همراه است. اي دل آشفته ام يادت هست وقتي که بدين حقيقت پي بردي دچار چه هراس و اضطرابي شدي؟!

يادت هست که چطور مرا در غوغاي روز و خاموشي شب

گاه نگران و گاه خوشبخت واداشتي ، که آه هاي سوزان از دل بر آورم و بي تابانه بر بستر خود بغلتم؟

يادت هست که هر وقت افسرده و خسته ديدگان را از پي خفتن برهم مي نهادم چگونه تب و هذيان مرا ناگهان از خواب بيدار مي کرد؟

انديشه هاي آشفته و پريشان روحم را فرا مي گرفتند؟

اما در آن هنگام که من خود خاموش بودم دل ديوانه ام مي ناليد و رنج مي برد

اي عشق...

قلب من را که پيش از اين آتش اميد سوزان بود ترک كن

ترک ميكني ...هرچند ميدانم باز به جاي تو سردي ِ نوميدي و غم را احساس خواهم کرد!

من يكبار در بهار زندگي نيز خاموشي خزاني را در دل خود حکمفرما ديدم

اما هنوز همچنان به ياد آن روزها هستم که تو به خانه ي دلم فرود آمدي؟!

اما من اي عشق...

همانوقت هم که براي نخستين بار در ِ خانه دلم را کوفتي پير بودم...

زيرا طوفان غم بناي زندگيم را در هم ريخت، ديگر براي ديدگان من کاري جز گريستن باقي نبود

اي عشق...

من تو را تا ديرباز نميشناختم و شايد هر گز نشناسم !!

اما اين را خوب مي دانم که از اول براي اشک و غم آفريده شده بودم

وقتي که تو مي آيي همه چيز برايم عوض ميشود ....همه چيز ...

اما ديگر نمي خواهمت رهايم ميكني؟؟؟؟ رها ، رها.....

زيرا که از اين معبد جمال گريزانم

.

.

.

پ.ن:

اي کاش نداني که دوستت دارم اي فرد زميني، چون همان لحظه؛

آغازين لحظه ظلم تو بر من خواهد بود