می خواست با ادامه ی من زندگی کند

با  من   برای  تازه   شدن   زندگی    کند

حتی  اگر  نشد  دل  ما  همصدای   هم

توی  شناسنامه  ی   من  زندگی    کند

تنها که بود خواست  که در فیلم نامه ام

او  جای   نقش   عشق مرا  زندگی    کند

با   چادر    سپید   بیایم   به   خانه اش

تا   پوشش   حریر   کفن   زندگی   کند

حس می گرفت تا كه برقصد ز شوق و شور

می خواست  دن  ددن  دددن  زندگی کند

اما  نشد ،  نشد که  ببیند ، نمی شود

یک  روح مرده  در دو  بدن  زندگی   کند

حالا  تو  نیستی و   دلم سعی می کند

هی سعی  می کند  مثلا  زندگی  کند

ای زندگی! اگر چه به کامش ...از اين به بعد

 یک ساز  عاشقانه بزن زندگی   کند

 

 

دلنوشته:

خدايا ياريم كن تا غم بر من غلبه نكند فقط اندكي مي نويسم...

.

.       

من اينگونه ام :

دختركي كه با سبدي از جنس تجربه در جنگل زندگي گام  مي نهد

و تمشك شوق و حسرت را با خارهاي تيزشان مي چيند تا مبادا كساني كه دوستشان دارد پس از او گرفتار خارهاي تيز تقدير شوند

من ديگر خوب مي دانم چه كسي را مي شود دوست داشت ، نفرين بر روزگاري كه سقف اعتماد را به سنگ حادثه يك بيوفايي بر سر روياهايمان آوار كند ،

براي آنكه اول ببازي و سپس بسازي فرصت نيست،تنها براي شناختن و ساختن اندك فرصتي باقيست

ميان فراق و اشتياق بايد يكي را برگزيد ،عصر عصرِ سيب و فريب ،ماه و نگاه ،لذت و حسرت ،رنگ ونيرنگ و عادت و تحمل است. هميشه همينطور است....

يکي می ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي می رود تا در قلبت بماند تا ابد....تا اشک هايت را پشت پايش بريزی،

 رسم روياها همين است که تنها بماني با اندوه خويش و  روزها و گريه ها را به آسمان خالی ات سنجاق کنی

وقتی که به اين دنیا آمدم سرمای زمستان جایش را آرام آرام به شکوفه های بهاری می داد. و باران نرم نرمک برخاک مرده می بارید تا نوید رویشی دوباره باشد......

وآمدن دختركي را بگوید از جنس تنهایی... .
و من سالهاست حتی دراوج تاریکترین روزهای زندگیم وقتی تنهای تنهاهستم امیدرویش دوباره را باخود دارم... .
سکوت؛ تنها دارائی من است. سکوت کلید گفتن ناگفتنی های من است.

من و اندوه از دست دادن ها....

گاهي حس ميكنم  زندگي من چرخه پايان ناپذير اندوه است ،اندوه از دست دادن ها و به دست نياوردن ها ...اندوه لحظه هاي خوشي كه تمام شدند و ساعتهاي خاكستري غم جاي آن را گرفتند ..

نميدانم اگر اين گريز پنهاني به گذشته و روزهاي سبز آن نبود چه بر سرم مي آمد

ولي خوشبختانه راه فرار از واقعييت هاي تلخ و كتمان ناپذير به سادگي در دسترس من است هر وقت افسردگي بر من چيره مي شود چشم هايم را روي هم مي گذارم و به گذشته پرواز مي كنم

به روزهاي از دست رفتۀ صورتي و بنفش مي رسم ساعتهايي كه صداي خنده ام قطع نمي شد ...و ابرهاي اندوه كيلومتر ها با سرزمين وجودم فاصله داشتند ....

راستي اگر اين روياهاي شيرين وجود نداشتند چه بر سر ما آدمها مي آمد .....
من اینجا ناگفتنی هایم را مي نويسم، ناگفتنی هایی که با سکوت خود همه را از قبل گفته بودم
هر چند می دانم او که بايد هیچ گاه اینجا نخواهد آمد، نیازی هم نیست، همه را با او قبل رفتنتش گفته ام ،

اما من هستم  تا بنويسم......ديگر فرقي هم نميكند براي كه مي نويسم يا براي چه؟همينقدر كه ثانيه هايم را با نوشتن خط مي زنم كافيست

وقتي كه مي نويسم همه چيز دارم ، همه نداشته ها را ، وقتي مي نويسم از خودم بيرون مي آيم و يك نفر ديگر مي شوم پس مي نويسم تا وقتي كه هستم ................                                  

.

.

پ.ن 1: امروز فهميدم حتي اگر يك تجربه تلخ روي شانه ات سنگيني كند ،يك احساس جديد مي تواند شيرينيش را به رخ زندگيت بكشد

پ .ن2: گاهی لازم است کوتاه بیایی.گاهی نگاهت رابه سمت دیگران بدوز.صبوربایدبوداماهمیشه مصمم

 

  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

 

راه رفتن بیاموز... زیرا... راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

دویدن بیاموز ...،زیرا... هرچه را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی ، دیر

پرواز را بیاموز ... نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ... دویدن را از یک کرم خاکی... و پرواز را از یک درخت ...

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند ، زیرا ... آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

پلنگان ، دویدن را یادم ندادند ، زیرا... آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا... چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت ... و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید... و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت ...

پس وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز... و دویدن که آموختی ، پرواز را...

راه رفتن بیاموز ، زیرا... هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری

دویدن بیاموز ، زیرا ...چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی

پرواز را بیاموز ، زیرا ... باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

 

راهيست راه عشق

 

كه هيچش كناره نيست

 

آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست