خـبر به دورتـــــــرين نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بيگمان ـ برسد
شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد، به ديگران برسد
چه ميكني، اگر او را كه خواستي يكعمر
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد......
رها كني، برود ، از دلـــــــت جدا باشد
به آنكه دوستتَرَش داشته، به آن برسد
رها كني، بروند و دوتــــــا پرنده شوند
خـــــــبر به دورترين نقطة جهان برسد
گلايهاي نكني، بغض خويش را بخوري
كه هقهق تو مبادا به گوششان بــــرسد
خدا كند كه.... نه! نفرين نميكنم ، نكند
به او، كه عاشق او بودهام، زيان برسد
خــــدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خــــدا كند كه فقط زود آن زمان برسد
************************************
دلنوشت:
چقدر روزهايي که تو بيدارم نمي کني بد است... من ته حلقم بغض دارم
پس چرا مي خندم...؟!
قرار بود تابلويت را اولين شب تابستان تمام کنم.ولي روزها ي تابستان
تهوع آورند...
انگارآسمان ترشيده...نمي خواهد ببارد ... نمي بارد...
و باز پاييز شد ...
صداي باد را مي شنوي؟
زير باراني؟
سردت نيست؟
خيابان نگاه مرا کم ندارد؟!
صدايم را نمي شنوي......با من حرف نمي زني ؟؟
بيرون باران مي بارد،،
تو رفته اي و من تلخ مانده ام...کاش مي دانستي که عشق را نبايد گدايي کرد...
بايد دزديد...بايد غارت کرد...
مثل هميشه راستش را تو گفتي ...تمام دروغش را من...
ميداني ...مي خواهم مچاله شوم ..كوچك شوم !...آغوشـت را باز كن ...
تكه هايم را كنار هم بگذار !..
امشب ...
سنگ بزرگي پرتاب شد !
شكسته ام.... !
.
.
.
ت ل خ نوشت: حکايت ِ آن زمانيست که کلاه ِ بزرگي به نام ِ " لبخند " سرت
ميگذارند!...
لبـــــخنــــد ِ تزريـــــقي...