خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت

از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت

 

از فكر اينكه بال و پري داشتم ولي

بالا تر از خودم نپريدم دلــم گرفت

 

از اينكه با تمام پس انداز ِعمر خود

حتي ستاره اي نخريدم دلــم گرفت

 

كم كم به سطح آينه ام برف مي نشست

دستي بر آن سپيد كشيدم دلـــم گرفت

 

با بال كودكي كه در آن سوي برف بود

رفتم ولي به او نرسيدم دلـــــــم گرفت

 

نقاشي ام تمام شدو زنگ خانه خورد

من هيچ خانه اي نكشيدم  دلم گرفت

 

*******************************************

 

به دلواپسي هايم دست نمي زنم

خيره به ديوار...پلک هم نمي زنم

تو هم ، سراغي از من نگير

مي ترسم مبادا، به تلنگري،

ناگاه ...

فقط يك قطره اشك....

يك قطره اشك ،کافيست براي بدرقه دلي

كه با شانه هاي افتاده از خستگي

پشت بر خاك آرام گرفته است...

ديرزماني چشمانش كسي را مي جست ...

كسي را نديد كه تا خواست ،نخواستندش

كه تا باد ،چنين باد ...

يك قطره اشك ...

كافيست براي دلي  كه وقتي  تنگ مي شود ،

آسمان را به گريه مي اندازد ...

.

.

روزهاست از سقف لحظه هايم يادت چکه مي کند ...

اگر باران بند بيايد ازاين خانه مي روم...