من مثل نامه هاي خودم بــي نشاني ام
ديگر چرا به سمت خودت ميكشانيام؟
در فصلهاي ممتد پــــــاييز مــي روم
تقويم هم ورق زد اگر تو بـــخواهيام
يك شب ستاره ميشوم و زير پلك ماه
بيرون بـــيا به ديدن خانه تكــــــانيام
من در سكوت شعر خودم حرف ميزنم
نفريـــــنِ هرچه آينه بر بي زبانيام
هر جمعه شب براي غزلخواندنم بيا
در هر رديف و قافيه از تو جدا ني ام
..............................................................
دلنوشته:
هنوز بيدارم... خميازه ها را قورت مي دهم تا بيدار باشم ...
بيچاره چشمـهايم
مدت هاست انتظار خواب شيرين را مي كشند...!
هنوز کابوس هاي شبانه ام چون ضربات محکم يک هم آغوشي وحشيانه
به اطراف پرتم مي کند
و هر روز جان مي دهم ...آن قدر آرام که هيچ کس نمي فهمد
و تو چنان بي تفاوت به چشم هايم زل مي زني که آن چهره ي قهرآلود
براي هميشه در ذهنم مي ماند
حالا ...شبگردي شده ام تکيه بر ديوار تو زده
ته سيگارهايت...مچاله و سرخوش
رد ِ قرمز لب هايم را مزه مزه مي کنند
مي بيني ؟
شده ام مثل تو ...
ذهنم را هجوم تنهايي تسخير کرده ديگر حتي خواب هاي رنگينم
تعبير رسيدن ندارد...
و من مدتهاست در ميان دست هاي بي رنگ و لرزانت که روزگاري بهانه ترانه هایم بودی
مرده ام...
شکنجه اين است که هر روزميبينمت
اما هم من مرده ام هم تو...
هر دو داغ داريم از حماقتي که کرده ايم
تنها دلخوشي مان نوشته هاييست که آخر هفته از هم ميخوانيم
و هيچ کس نميداند اين ها نه شعراست و نه درد ...
شايد اين روش حرف زدن و بيگانگي بهتر باشد و ميدانم كه تمام هفته را منتظر حرفهايم
مي ماني ولي همچنان اسير خودخواهي روزگار...!
.
.
.
بغل ميگيرند مرا خاکستري هايي که ته مانده احساسي خاکستريست !