من ...
خوابي نديده،
افسانه اي نسروده،
آهي نكشيده،
خسته اي نرسيده،
بغضي نتركيده،
و ترانه اي نخوانده ام
بيا اي عشق
بيا پس بگير مرا از اين همه انكار ...
............................................................................
من عاشقم به آنچه که از دستم رفت و ديگر هرگز بدست نخواهمش آورد ...
به آنچه نابود شد ، به آنچه که از هم گسست ،
به آنچه که حتي از دورترين نقطه فکرم گريخت ...
عاشقم و راضي ......
شايد خود آزارم ... نمي دانم شايد ......
من دور شدم از او و از آن چه شور و شعف مي آفريند
من خموشم به زير نگاه هاي ياس آلود ديگران در مقابل دردهاي روزگار ......
من شاهدم بر آن چه که در نيمه هاي شب خاموش و آرام
به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير است....
آنروز که شيفتگي
از سر انگشتان گيج اش ميريخت نميدانم گونه هايش
از داغي نگاه من سرخ شده بود يا از التهابِ اولين سلام.....
و امروز ...
ديگر آرام شد.......
و آرام آرام پلکهايش را بست وخفت....
وديگر در دام نخواهد افتاد...
وديگرتا سحر ستاره ها را نخواهد شمرد...
وديگرمسافر هميشگيه شب نخواهد بود...وديگربهانه اي نيست براي گريستن...
وديگرترانه اي نيست براي زمزمه ي مستي..
وديگرهوايي نيست براي تنفس...وديگر ترنمي نيست براي باران...
وديگرکوچه اي نيست براي آشنايي... وديگر کلامي نيست براي تکرار..
وديگر عشق نيست...
وديگر آرام است...
وديگر دلم مرده است...
.
.
.
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد...