بادبادک دلم

در اوج حقيرش بود

که نخش پاره شد و بر بام خانه تو افتاد!

آنرا برداشتي... به رشته بي انتهاي عشق بستي....

و به آسمان فرستادي

و من با اینکه از تو دور ميشوم.......دور میشوم.....دور میشوم

اما باز در دست تو مي مانم............!

 

**********************************************

 

در انتهاي هر سفر.........در آيينه

دار و ندار خويش را مرور مي کنم.......

اين خاک تيره اين زمين.......پاپوش پاي خسته ام

اين سقف آسمان......سرپوش چشم بسته ام

اما خداي من........در آخرين سفر

در آيينه به جز دو بيکرانه کران

به جز زمين و آسمان

چيزي نمانده است.........گم گشته ام.........خدااااااااااا

بگو کجا.......نديده اي مرا......!؟

 

 

دلم برايش تنگ شده...

آنقدر که مي­ترسم ديگر،

جايش نشود!

اما،

کاش! او چون من،

آواره نشود...

که چند صباحيست،

دل هرآنکه مي شناختم، برايم تنگ شده است،

حتي خودم،

حتي، شايد...او !؟

.

وقت نوشتن واژه خداحافظي دستانم آنچنان به لرزه افتاد كه يادم

رفت چرا مي روم!!!