پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام  تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت عزیز تر از جان  کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج  راهی ام ، به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

 

**************************************************

دلنوشته:

و من....

گم شده ام در خاطرات نارنجی فصلهای زندگی ام ...

خسته شدم از ازدحام کوچه های بن بستی که به کوچه دلتنگی  ختم می شوند

می خواهم دلم را بخشکانم ...قاب بگیرم ...و بر دیوار خاطراتم میخ کنم تا آسوده شوم از این همه احساس ...

می خواهم از دست هر چه احساس است رها شوم

پیچک تنهایی سخت  بر تنم پیچیده است و می دانم که هرچه می کشم از این دل است و بس....

دلتنگی هایم را پاره می کنم... ریز ریز خردشان می کنم  اما زیاد می شوند آتششان می زنم ...دود می کنند...چشمانم میسوزد ...خاموششان میکنم .. با قطرات اشک  ترکیب می شوند ...سیل می شوند ...در باد رهایشان میکنم ...طوفان میشوند....

یک راه مانده است

دلتنگی هایم را در دلم حبس میکنم  ... دلم میسوزد ...خاموش میشود ...اما دیگر هیچ خبری از دود و باد و طوفان نیست .....بغضم میترکد ...ابرها می بارند ...زمین سیراب میشود ...کسی دیگر دلتنگ نیست ......اما فقط دل من است که نیم سوز شده....!!!

 

و تو .....

آنقدر بزرگ هستی که هیچ مانعی نمیتواند پنهانت سازد..

می دانم که هیچ ندارم...

و در ازای اینهمه داشتن ِ تو، من بسیارخالی ام .... هرگز نخواستم به تو عادت كنم ...اما عادت نبود حسي بود از آن ابتدا ... مانند پيچكي كه پيچيد به روح من ...ريشه دواند و سبز شد و ...ماند تا ...

همیشه در روياهايم تصويرِ صنوبريست ايستاده در باد با شكوفه اي ميان دستهاي خالي اش و من تو را به ياد مي آورم ...

روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.

با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي  ....

تقدير را به نفع تو تغيير خواهند داد فرشتگان و تو ميفهمي كه خداوند چقدر خوبست با تو....

و من ......

حالا كه رفته اي دلتنگیست که مدام در ميزند ....هيچ آمدني گرمم نمي كند حالا كه رفته اي در همين شب بارانی شعر آمده است...

حالا كه رفته اي  خيالي از تو ....خلوتي از ماه.....و بالشي از دريا.......كافيست براي خوابي كه بيدار نمي شود...من از بلندی آرزوهایم به تنگ آمده ام که اینجا.... میان خاکیترین لحظه ها..... بهانه هایم را مشق می کنم

تو اما .....با من بگو.....

بی وزنی آرزوهایت را با کدام خیال پر کرده ای که این گونه در آسمان نگاهت به پرواز در آمده اند!!!!!

.

.

.

پ.ن : خاطره همیشه ماندنی و لحظه همیشه گذراست و من ...اگر عشق و ابدیت را به نگاهی می فروختم ... خاطره برایم گذرا و لحظه  ماندنی بود....

 

***********************************************

 

متبرک کسانی هستند که در خاموشی

رنج می برند...

رنج می برند و لبخند می زنند...

آنها ترنم طربناک فرشتگان را در هر ذره خواهند چشید...