به من چيزي بگو شايد ...هنوزم فرصتي باشه

هنوزم بين ما شايد،يه حس تازه پيداشه

يه راهي رو به من وا کن تو اين بيراهه بن بست

يه کاري کن  براي ما ،اگه مايي هنوزم هست

به من چيزي بگو از عشق از اين حالي که من دارم

من از احساس شک کردن ،به احساس تو بيزارم

تو هم شايد شبيه من تو اين برزخ گرفتاري

تو هم شايد نميدوني چه احساسي به من داري!؟

گريزي جز شکستن نيست منم مثل تو مي دونم

نگو بايد بريد از عشق ،نه مي توني نه مي تونم 

.

.

.......تو هم شايد شبيه من تو اين برزخ گرفتاري

 

 

دلنوشته:        

امشب از دلتنگي خود مي نويسم

دلتنگي کهنه و نفسگيري که گاهگاهي به سراغم مي آيد و همچون بختکي بر گلويم مي نشيند

نمي دانم از جنس چيست... دليلش چه هست و به دنبال چه ميگردد... اما مي آيد و هر بار بي رحم تر از بار قبل مي فشارد گلويم را تا اشک را از چشمانم جاري کند...

اما من امشب قصد تسليم ندارم....مي دانم همانند گذشته ، يکه و تنها در برابرش قرار خواهم گرفت.....

صداي پاي دلتنگيم را مي شنوم...لحظه به لحظه پيشتر مي آيد و چنگ بر قلبم ميزند...

نميدانم چه لذتي ميبرد از اين آزردن...!؟ نميدانم...

 

اما برق شادي را در چشمانش مي بينم، وقتي که قلبم را در چنگال قدرتمندش مي فشارد...

آنقدر محکم مي فشارد که امان از من سلب مي شود و به ناگاه از شدت دردش آه ميکشم...

مقاومت مي کنم و دست از مبارزه نمي کشم...

اما چه سود...

من تنهايم و او در اوج قدرت

او توان چيره شدن بر دل خسته ي مرا دارد...دست و پا مي زنم تا مگر رهايي يابم...

شايد اينبار خدا دلش به رحم آيد و دستم را بگيرد...هنوز اميدوارم به لطف بيکرانش...

 

تلاش بيهوده است و از قرار معلوم باز هم او پيروز ميدان خواهد بود...

اشک را بر گونه هايم جاري ساخت...خنديد ...و رفت...

رفت تا دوباره در اوج بي کسي به سراغم آيد و باز چوب بي هم نفسي را بر سرم فرود آورد و ...

خدايا...!

من از تو دلگيرم...

شايد يک روز در برابرش از من دفاع کني.... شايد براي يکبار هم که شده فقط براي يکبار...

حس کنم تا تو هستي من کم ندارم...

تو چون کوه پشت من ايستاده اي و دست ياريت در دستانم...

اميدوارم به تو خداي من...

پناه مي برم به درگاهت از اين دلتنگي بي رحم...

ياريم کن...

.

.

.

پ. ن : نشسته ام       

در انتهای دلنوشته اي  که باز با سه نقطه آن را پایان می دهم...

درست وقتی که شب ماه را با خود مي برد وقتی که اشک خواب را از چشم من مي برد

وقتی که واژه ای رها مي شود میان باد

پر می شوم از

تمام نقطه های مکرر.....

 

*****************************************************

چه حقیرند مردمان،

وقتی،

نه جرات دوسـت داشتن دارند،

نه اراده ی دوسـت نداشتن،

نه لیاقت دوسـت داشته شدن،

و نه متانت دوست داشته نشدن...

اما شعر عـاشـقانه می خوانند،

مدام....مدام....مدام