ما ...
با همان بي هم......
خفته در بستري تنها....
در آوار کابوس و درد......
بر تن مي کشيم لباس شب را......
در حسرتي مدام ...؟!
.
.
سرد ميشــــــوم ،چون نفسهاي آخر پاييــــــــز اين پادشاه فصلها...!
دلم مي گيرد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۹:۶ ب.ظ توسط افسون
|