ما ...

با همان بي هم......

 

خفته در بستري تنها....

 

در آوار کابوس و درد......

 

بر تن مي کشيم لباس شب را......

 

در حسرتي مدام ...؟!

.

.

 

سرد ميشــــــوم ،چون نفسهاي آخر پاييــــــــز اين پادشاه فصلها...!

دلم مي گيرد...