خيلي وقت است ......
در بستر ِذهنم شعري نمي رويد..
به نقطه اي دور سفر كرده ام...
به جايي که آواز ِ پرندگانش..
خواب شاخه ها را ميشکند..
هااااي من !
کوله بارت را به زمين بگذار
اينجا آخر تمام ناتمام هاست
وخواندن آخرين ترانه دلتنگي ...
ساز چشمانم
کوک لبانم را مي طلبد
و من
دلهره هايم را
هيچ ميکنم
مثل تمام قصه هايي
که در کودکيم جا مانده بود...
.
.
در اين پائيز....تمام برگهاي چرك و كينه ام را به دست باد خواهم داد....
و درخت عشق تازه اي خواهم ساخت......
+ نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۰ ق.ظ توسط افسون
|