خيلي وقت است ......

در بستر ِذهنم شعري نمي رويد..

به نقطه اي دور سفر كرده ام...

به جايي که آواز ِ پرندگانش..

خواب شاخه ها را ميشکند..

هااااي من !

کوله بارت را به زمين بگذار

اينجا آخر تمام ناتمام هاست

وخواندن آخرين ترانه دلتنگي ...

ساز چشمانم

کوک لبانم را مي طلبد

و من

دلهره هايم را

هيچ ميکنم

مثل تمام قصه هايي

که در کودکيم جا مانده بود...

.

.

در اين پائيز....تمام برگهاي چرك و كينه ام را به دست باد خواهم  داد....

و درخت عشق تازه اي خواهم ساخت......