ضعيف و لاغر و زرد و صداي خواب‌آور

کنار بستر من قرص‌هاي خواب‌آور

 

لجن گرفتم از اين سرگذشت ويروسي

از اين تب، اين تبِ مالارياي خواب‌آور

 

مني که منحني زانوان زاويه‌دار

جدا نمي‌کندم از هواي خواب‌آور

 

همين تجمع اجساد موميايي شهر

مرا کشانده به اين انزواي خواب‌آور

 

زمين رها شده دورِ مدارِ بي‌دردي

و روزنامه پر از قصه‌هاي خواب‌آور

 

هنوز دفترِ خميازه‌هاي من باز است

بخواب عشق ،  در اين ماجراي خواب‌آور

 

 

*******************************************

 

دلنوشته:

پشت كدورت ميز شيشه اي،  در اتاقي پر از خاكستر تنهايي، و يك ليوان چاي به تلخي روزهاي

افسردگي ام ....

دوباره شروع مي كنم به نوشتن ...

نوشتني كه هميشه تهش به تو ختم مي شود ...

نمي دانم چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بنويسم وجودم ،قلمم ،كاغذم  همه و همه به وجد مي آييم.

هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي  سرد انتظار جستجو مي كنم... و نمي داني چقدر ....

هنوز كاغذهايم به شوق نگاهت رنگ كاهي را پس مي زند وتمام شب وتمام ثانيه ها، يكي يكي مي گذرند.وباز اشك هايم روان ميشوند.

با وجود تمام نازيباييهايت ....بديهايت ....دروغهايت ....هنوز تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارم

هنوز تمام صفحات دفترم از حرف ونگاهت  پر ميشود...  كاش ميدانستي...

روي بغض هميشگي ام خانه اي ساختم و آن را پر از نبودنت كردم .... تنهايي...تنهايي...تنهايي...

من باز هم دلم مي گيرد از فرار زندگي...از فرار ثانيه ها از دقيقه....از فرار روزها از هفته...از فرار ماهها از سال...

كاشتم آرزوهايم را و با اشك بي دليلم گل هاي دلتنگي را سيراب خواهم كرد .......

جاي پنجره هاي اتاقم عكس چشمانت را قاب گرفته ام

تکيه دادم  به ديوار عشق و در همين خانه اي که در عالم ديوانگي برايت ساختم ...براي هميشه گم خواهم شد.....گم خواهم شد ....

نامهربانم...

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...

تا بداني نبودنت... حس ِ نبودنم مي دهد ...

لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...لمس كن ...هميشگي ترين استاد ِ احساسم...!

لمس كن که از قلبم بر صفحه مي آيد...

لمس کن گونه هايم را که خيس اشک است و پُر شيار ...

لمس کن لحظه هايم را ...تويي که مي داني من چگونه عاشقت بودم ...

لمس کن اين با تو نبودن ها را.... لمس كن عشق آغشته به چاشني ِ نفرتم را ....

.

.

.

.

مي خواهم بداني......

هميشه دلم تنگ مي شود براي تو.... براي هرآنچه که تکانم مي دهد تـــــا

تــامل خـــويش بـــــــراي خاطراتمان. ...چيزهايي که تو، توهم مي خوانديشان...

دلــم کــه تنـــگ مي شــود.... پاي لحظه هاي خالي از تو بــساط اشک پهن مي کــنم ...

گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم... صدايت را از امواج پراکنده زمان جمع مي کنم ....پژواک صدايت بر ديوار ذهن مي کوبد.... پر از آواز مي شوم از تو.....

مگرغير از اين است که توهم هم وجود دارد؟!  باشد ... به خودم دروغ نمي گويم!

اما به حقيقت دقايق پريشان عاشقي سوگند دلم براي اين توهم،  تنگ مي شود...

من دلم تنگ مي شود ....براي تو براي هرآنچه که تکانم مي دهد...

تـــــا تــامل خـــويش بـــــــراي خاطراتمان چيزهايي که تو، توهم مي خوانديشان....كاش يادت بيايد.....

.

.

.

.

پ . ن : خيلي چيزها مي خواهم بگويم ، مي خواهم بگويم مي شود از دور هم دوست داشت...!

ميتوان بدون داشتن هم دوست داشت ...ساده تر بگويم : *ميشود ساده تر هم دوست داشت...*

دور از هياهوي خواستن...دور از هياهوي داشتن...دور از هياهوي خواستن و نداشتن...نرسيدن...

دور از هياهوي رسيدن و بعد تلاش براي ماندن تا هميشه!

مي توان از دور هم دوست داشت* دور از هراس از دست دادن...دور از هراس تنها ماندن ناگهاني...

حتي دور از او که خواستني ست... *مي توان از دور هم دوست داشت *

باور کن بدون خواستن و رسيدن هم ميشود ...ميشود... بدون خواستن ،بدون رسيدن،بدون ماندن..

حتي بدون او .....

*مي توان از دور تا هميشه دوست داشت...!

 

حجم دلم لبريز شده است.....           

حرفهاي نگفته را

از قفس دلم ميکشم بيرون

يک به يک به آسمان رها ميکنم....

اگر روزي پرنده اي

روي دستت نشست

اندکي صبر کن

شايد حرفي برايت داشته باشد......

.
.
.
.
.
.
.
.

دستهايم را به سمت آسمان تو بلند مي کنم

مي خواهم بداني

دستانم خاليست....

مي خواهم بداني

اين ويران ....به جز يک دل اسير، هيچ به همراه ندارد......

پس تو مرا به جرم بي سلاح بودنم

به تير زمانه نشانه نگير ...