شعري شبيه به احساس من....

 

گريه كردن چاره درد تو نيست

بايد اول پيله ات را وا كني

چشمهايت را بگو ديوانه جان

بسته اي ميل تماشا مي كني؟

شمعداني هاي تو پژمرده اند

شاپرك هايت همه دلمرده اند

شاخ و برگ آرزوهايت ببين

سيلي سختي ز سرما خورده اند

تو نديدي من فراوان ديده ام

بالهايي را كه هي شلاق خورد

لابلاي حسرت پر پر زدن

آخرش پروانه اي در پيله مرد

باز در را بسته اي بر روي خود؟

مي روي زندان كني فرياد را؟

باز مي پيچي درون پيله ات

مي روي تا نشنوي اين داد را

گريه كردن چاره درد تو نيست

بايد اول پيله ات را وا كني...

  

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

دلنوشته:

امشب ....باز ولگرد شده ام ....شبگرد شده ام  به جستجوي يك هيچ ....

باز هم من مانده ام....و خلوتي بي رنگ ...و تصويري سرد و عبوس در آينه.... و چند نخ سيگار كه دراز به دراز افتاده اند تا در غربت دستان لرزانم شريك شوند و يك فنجان قهوه تلخ....

آهي از ته دل....به خاطر گذشته ها ...تبسمي خشك ...به خاطر آينده اي نا معلوم

و خنده اي.....به همراه بغض كشنده چندين ساله كه حبسش كرده ام.

نميدانم چرا شبهايم اينهمه طولانيست و روزهايم چرا بي هدف مي گذردو من  چقدر دلم باران اشك مي خواهد...آنقدر باران مي خواهم تا تمام دلتنگي هايم را در آن زلال كنم.

اين منم شبيه مترسكي در جاليز زندگي ام ...

تنها به دنبال كودكي ام مي گردم كه در جاده گم شده است....

به دنبال تكه هاي شكسته زندگي ام مي گردم كه در ميان رقص آدمكها شكست...

به دنبال جواب سوالم مي گردم كه جز سكوت جوابي برايش نيست....

در اين فكرم كه آيا همينجاست كه بايد ببارم زندگي ام را !!!

آيا اين پايان مردانگي زمانه است ...آيا او كه بايد مرا به ياد دارد؟!

آيا تصوير چنگ خورده من نزد چشمانش واضح است؟!!

آيا بس نيست اين همه حبس كشيدن و پشت حصار تن ماندن ....من كه تا قيامت به اين جسم خسته محكومم

مي خواهم كمي بالاتر بروم ...قصد دارم به جايي برسم كه تكه تكه هاي دلم را بيابم و با اميد به هم پيوند دهم

من هنوز اينجا نفس مي كشم زير پرواز خاكستري اين شهر پر درد ...

زير پاي سم اسبان ارابه هايي كه از آن سوي دنيا آمده اند پي غوغاي زندگي ام....

من تكرار گهواره بي تكرار زندگي ام را رها كرده ام...

من همه چيز را بر گستره تنهايي رها كرده ام كه خدايش ديگر به فراموشي سپرده است

از رنجي كه از آن ِ من نيست خسته ام...

از تمام دردهايي گريسته ام كه همزاد من نيست و با من به اين دنيا نيامده اند....

ازدنيايي كه  دلش از جنس ديوار است....

اما عاقبت بي دغدغه و بي ريا خواهم رفت به دنيايي كه از آنِ ِ خود من است...

تازگيها نه نگاهم به كسي مي رسد نه نوازشم....از بس لي لي به لالاي دلم گذاشته ام بوي رفتن گرفته است

هرچند جايي خوانده ام دل را همين جور كه هست آفريده اند

هرچه از الفبای نوشتن حرف بر میدارم تا تمام شود انگار بالاتر از همیشه لابه لای این همه خطوط مبهم دوباره از سر سطر آغاز میشود

نمیدانم به کجای این قصه باید عادت کنم وقتی دوباره در هیچ گم می شوم.....تيغ سرزنش را هرچه در گلوي آرزوهايم فرو مي برم  نمي برد! ميترسم آرزوهايم آخرش تشنه بميرند....

...بر من خرده مگيريد اگر دلي ندارم و ذهنم دائما هذيان مي بافد....

من سر ريز سكوتي ام كه نه حرفي براي زدن دارد و نه دلي براي عاشق شدن اما

گاهي سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است

ومن...

تغيير سكوتم كار راحتي نيست....سخت محتاج تغيير سكوتم...

.

.

. 

پ.ن1: به شانه ام زدي كه تنهائيم را تكانده باشي به چه دلخوش كردي!! تكاندن برف از شانه آدم برفي؟؟

پ.ن2: در تيرگي سايه ام آرامش خاطريست كه از تعلقم به رنگها مي كاهد...

پ.ن 3: برون زخويش كجا مي روي جهان خاليست......

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

معبودا:

 

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و

 

راضی کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم

 

آرامشم را به هم نریزد