ديگر دلي براي خريدن نمانده است
نايي دوباره تا تو دويدن نمانده است
حتي نگاه گــــــــرم تو را هم گرفته اند
در اين هوا كه جاي وزيدن نمانده است
همـــراه نبض ثانيه تكــــــرار مي شوم
هرچند لحظه اي به رسيدن نمانده است
از هر طرف نگاه به بن بست مي رسد
چشمي بــراي معجزه ديدن نمانده است
دراين فضاي مبهم وسردي كه حاكم است
انگيزه اي بــــــراي پريدن نمـــانده است
بايد كه قصه گوي غزل مي شدم ولي
افسانه اي بــراي شنيدن نــمانده است
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
خواب مي برد مرا...
به آنچه گذشت راهي ميزنم،
زير آوار ِ درد...
ترا مي بينم که مرا مي بيني
ميخندي...ميرقصي...
و لمس ميکنم شرم ترا بر کف دستان مشتاقم...
و رگهاي آبي گردنت را که مي انگيزد مرا...
مي پرسم از گذشته تا حال
کسي آيا ترا
عاشق بوده است چون من ؟
آنچه گذشت با تو
اکنون ِِ من شده است
آه...
خواب مي برد مرا....
و من ....
دستانم خالي ِ خاليست ، امّا
بزرگترين بلوف زندگيم را
در قمار با شيطان زده ام،
ميخواهم
همه ي عشق را با همه ي مکرش
تاخت بزنم.....
.
.
.
خسته ام از تمام نشنيدن هاي تو ،از تمام سکوت هاي خودم...مثل همیشه...
دارم هــــــــ ـي پـــ ـا بـــ ـه پـــ ـاي نــرفتــــ ـن صبــــ ـوري مي كنـــ م ...