آرام بودم . ساکت بودم . شاد بودم . تنها بودم تو آمدی . شاد بودی . شلوغ بودی .وسوسه بودی . تنها بودی . کنارم ماندی . جذاب شدی . غمگین شدی . مرا خواندی . عاشق شدی . مهربان شدی . دلسوز و پر هیجان و ارام در دلم جا گرفتی . غمگین شدم . حساس و مهربان . جرقه شدم . عاشق شدم . سنگدل شدی . بی احساس و بی تفاوت .................. تو رفتی . تنها شدم . غمگین و افسرده. بهت زده و گیج و با تمام وجود فریادت کردم . اما باز تو رفتی . محزون شدم دلگیر. افسرده و عصبی . تو را خواندم اما تو رفته بودی . فریادت کردم .نبودی . گریه کردم .....هیچ ..... متنفر شدم . از تو و از تمام احساسی که تو را میخواند منزجر . و تو همچنان نبودی . افسرده شدم . تنها شدم . غایب شدی . انتقام شدم .............. از ذهنم رفتی . آزاد شدم . از دلم رفتی . فریاد شدم . اما فریادی غمگین . شکست خوردی . پشیمان شدی . برگشتی . مرا خواندی . تنها بودم غمگین بودم افسرده بودم اما نخواندمت . برگشتی . گیج شدم . گیج گیج. میخواستم بروم . تو نخواستی . میخواستم بروم قلبم نخواست . میخواستم بروم فکرم نخواست .اما عقلم گفت برو داشتم میرفتم که تو گفتی نرو التماس شدی . سر تا پا خواهش . حسرت و درد . اما من رفتم رفتم ولی هزار بارآرزو کردم : که ای کاش هرگز نمي آمدی و هرگز نمي رفتم...
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸ ساعت ۶:۲۸ ب.ظ توسط افسون
|
اين مقبره تنهايي من است بهترين رفيق روزهاي تنهائيم گاهي مظلومانه به من زل ميزند تا درونش چيزي بنويسم . هرگاه پر ميشود خالي ميشوم پس اي مهربان : آرام بخوان ...آهسته بيانديش ...و لحظه اي نجوايش كن...
××××××××××××××××××××××
اين نگارشهاي آزاد.... تنها حاصل لحظه ها ئيست كه به همراه خيال پردازيهايم رنگ و رويي مي گيرد و من مي نويسمشان . از اين رو نبايد انها را با شرح حال واقعيت محض اشتباه گرفت چرا كه هيچ لزومي ندارد آنچه مي نويسم اتفاق افتاده باشد اما شايد ريشه در واقعيیت دوانيده باشد....